مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

355

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دندانست كه بطلب من همىآيد كه مرا بخورد . تو پيش از آن‌كه او نزد ما رسد ، بانگ بر وى زن . عبد اللّه برى بانگ بر وى زد . در حال ، دندان ، مرده بيفتاد . عبد اللّه گفت : سبحان اللّه . من او را كارد و تيغ نزدم . چگونه مخلوقى به اين بزرگى ، طاقت صيحهء ما نياورد ؟ پس از آن بشهرى رسيد . همهء اهل آنجا را ديد كه دخترانند . عبد اللّه بحرى گفت : اين شهر دختران دريائيست . برى پرسيد : در ميان ايشان مردى هست يا نه ؟ بحرى جواب داد : مردى در ميان ايشان نيست . برى پرسيد كه : ايشان بىمرد ، چگونه آبستن مىشوند و چگونه زايند ؟ بحرى جواب داد : ملك بحر ، ايشان را بديدن شهر فرستاده و ايشان آبستن نشوند و نزايند . بهر يكى از ايشان ملك خشم گرفته ، بدين شهر فرستاده است و بيرون رفتن نتوانند و اگر بيرون روند ، درندگان دريا ايشان را بخورند . و اما در شهرهاى ديگر ، مردان و دختران هستند . برى پرسيد : آيا در دريا جز اين شهرى ديگر هست ؟ بحرى جواب داد : آرى . شهر بسيار است . برى گفت : آيا شما پادشاه داريد ؟ بحرى گفت : آرى . برى گفت : اى برادر ، در دريا بسى عجايب ديدم . بحرى گفت : هنوز چه ديده‌اى ؟ مگر نشنيده‌اى كه عجايب بحر از بر بيشتر است ؟ پس از آن بدختران تفرج كرده ، ديد كه روهاى ايشان چون ماهست و گيسوان ايشان بگيسوان زنان همىماند و لكن دست و پاى ايشان در شكم ايشان است و مانند ماهيان ، دمها دارند . آنگاه از آن شهر بيرون آمدند و همىرفتند تا به شهر ديگر برسيدند كه زن و مرد در آن شهر بسيار بودند . ايشان نيز دمها داشتند . و در آن شهر بيع و شرى نبود و جامهء نداشتند . همگى برهنه بودند و عورت ايشان مكشوف بود . عبد اللّه برى گفت : اى برادر ، زنان و مردان را همىبينم كه مكشوف العورة هستند . بحرى جواب داد : دريائيان ، جامه ندارند . برى گفت : وقتى كه تزويج ميكنند ، چگونه ميكنند ؟ بحرى گفت : در ميان دريائيان تزويج نباشد . هركس كه زنى را بپسندد ، مقصود از او حاصل كند . برى گفت : اين حرام است . چرا بسنت